خرید بک لینک
ریدی'>ریدی دوست عزیز.. ریدیکاش بقیه بفهمن اگر میزان توجهم بهشون نسبت به بقیه زیاده معنیش این نیست که عن بخصوصی بودن، صرفا برام اهمیت داری الاغچون دوستتم، ذاتا مهربونم و نمی‌خوام اینطوری ببینمتچرا باید احساس کنی دارم چیزمالیتو میکنم؟چرا فکر کردی انقدر مهمی؟ یا تورو بالاتر از خودم دیدم و حس کردم باید پاچه مالیتو بکنم تا برام منفعتی داشته باشه یا چی؟ چه منفعتی میتونستی برام داشته باشی جز این که یه دوست خوب باشی که دیگه نیستیرییییبدی دوست عزیز ریدیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:05

کسی هست هنوز ؟؟

هنوز کسی اینجارو میخونه؟ اگه کسی نیست که من این وبلاگ ده ساله رو پاک کنم

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:05

تاخیر'>تاخیر بازم تاخیرمدتی هست که توی ثبت کردن نمرات دانشجوها تاخیر میکنم. احتمالا به این خاطر که این ترم اصلا ازشون راضی نبودم و دست و دلم به نمره دادن نمیرفت و میدونستم حداقل 5 نفر افتاده دارم. ضمن اینکه کاراشونو پراکنده فرستاده بودن. و خبر بدتر اینکه ترم بعدم با همینا کلاس دارم. انقدر نمره هارو وارد نکردم از دانشگاه زنگ زدن تا فلان ساعت امروز نمره هارو وارد کن و من درحالی که با انفلانزای شدید بگا میرفتم عرض 1-2 ساعت کارارو جمع کردم منتهی همینجا بود که برق میره و من به ثبت نمرات نمیرسم. نمیدونم چی پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:05

روزمرگی و انکار!امروز خیلی رندوم و معمولی شروع شده. با اینکه چند بار صبح بیدار شدم و خواب رفتم ولی عملا ساعت 1 ظهر بیدار شدم. کی خوابیدم؟ حدودا 2 و نیم صبح بود ولی بهتون قول میدم به نسبت شبای دیگه پیشرفت قابل توجهی بوده! اینکه چرا انقدر خوابیدمو نمیدونم چون چندان ام فیزیکی خسته نبودم. دیروزم یه روز هردمبیلی بود مثل روز قبل و روز قبل و روز قبل و روزهای قبل ترش!22 روزه که دیروز داره کش میاد. به سوالی که مگه 22 روز پیش چه اتفاقی افتاده؟ جواب نمیدم! خودمم حضم نکردم که چه اتفاقایی داره میفتهرسما افتاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:05

یه روز دیگه،'>دیگه،'>دیگه، یه کلاس دیگه، یه پست دیگه!حتما تو این که هروقت میشینم سرکلاس نوشتنم میگیره یه رازی نهفته اس! سرکلاس چاپ هستیم و سیستم درحالی جلوم بازه که دارم به اشتراک بی نهایت طاقچه فکر میکنم که چند روز دیگه تموم میشه و ایا پول دارم که بخرم یا نه! به ماگ گل های زنبق ونگوگم فکر میکنم که با چند بار استفاده یه تیکه از رنگش ازش جدا شده و چقد بغضی ام و غم دارم. فک میکنم که ایا برم یه ماگ دیگه با یه طرح دیگه بخرم که اینو دیگه استفاده نکنم که برام بمونه یا نه. که اصلا پولشو دارم یا نه! تمام وسایل مراقبتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:05

شرح امروزاز امروز برایت میگویمحال همگی ما خوب استمنو از منزل آدمایی خوبی میخونید که به تازگی باهاشون آشنا شدم. (وصلت کردم :))) به صرف شام و هم صحبتی. برای اولین بار کله پاچه خوردم که خوب تجربه ی چندان خاطرانگیزی نبود منتهی فال نیک گرفتم. احتمالا کم کم برم خونه. بعد من میمونم و فردا و یه عالم کار عقب افتاده. راستش بعد از همه ی این اتفاقات خودمو نمیشناسم.نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا کنه. شاید باید یه هویت جدید بسازم یا با این گمشدگی ادامه بدمپ.ن : حالم اصلا خوب نیست. تقریبا هر روز گریه میکنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:05

جهت آپدیتخب من عقد کردم. هنوز نمیدونم کار درستی بوده یا نه. حالم زیاد خوب نیست. زیاد که میتونم بگم اصلا خوب نیستم. وقتی گفتم شرایطشو ندارم نباید اصرار میکرد. منم بی تقصیرنیستم. تصمیم گرفتم اونی باشم که تصمیم منطقی میگیره و از خیلی جهات تصمیم منطقی بود. شاید باید بیشتر با دلم راه میومدم و بعدش پشیمون میشدم نه اینکه... نمیدونم چی پیش بیاد. شکسته بسته داریم میریم جلو. هرچی بیشتر بهم توجه میکنه و هزینه میکنه برام سخت تر میشه. هیچ ایراد مشخصی نمیتونم ازش بگیرم و ایرادایی ام که ازش میبینم جوریه که نه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 12:05

آخ که چقدر دلم لک زده برا زمانی که بلگفا رونق داشتو هم سن و سالای خودم اینجارو فراموش نکرده بودن. صادقانه منم یکی ازونام که ازینجا دل کند و به یه چنل تلگرامی پناه برد. ولی اسون نبود..! قدمتی که اینجا داره.. خاطراتی که توش دفنه انقدری ارزشمند هست که نخوام دورش بندازم و گه گداری بهش سر بزنم.الانم خب خواننده نیست! کسی اصلا دنبال خوندن چرک نویس و دل نوشته های صمیمی یه ادم غریبه که معلوم نیست از کجا مینویسه نیست! کسی دیگه خودش درگیر نوشته های کسی نمیکنه! که اگر هم بکنه کوچ کردن به سوشال مدیاهای دم دستی تری مثل اینستاگرام و چه و چه و چه..وبلاگ همین بود...! همین قدر ساده.. کسی با عکس پروفایل قضاوتت نمیکرد. اینجا تنها چیزی که میتونستی باهاش ادم پشت ویلاگو بشناسی همین نوشته هاش بود و محتوای فکرش، دغدغه هاش و علاقه هاش.. که چی ازین بهتر میتونست باشه؟ کسایی که یه زمانی وبلاگ نویس بودن خوب یادگرفتن که ادمارو چطوری بشناسن.. وبلاگ باعث شد ادمای سطحی نباشیم! شاید که البته این موضوع توی زندگی روزمره امون مشکل ایجاد کرده باشه مثل خودم!چوت زندگی برخلاف ماها خیلی زیادی! و بیشتر از اونچه بتونیم هندل کنیم تغییر کرد و باعث شد زندگی ها و ذهنیتا سطحی تر و باری به هرجهت تر باشه.. جوری که نتونیم ادمایی شکل خودمونو پیدا کنیم! و بله..! من هنوزم در جست و جوی یه ادم ام ذهن زیبایی داشته باشه و حرفمو بفهمه! نیست اقا! نیست!راستش من اینجا دنبال اون ادم میگشتم. دروغ چرا؟ فکر میکردم ادمی که اینجا پیدا شه بکرتر و ناب تر از ادمیه که هیچی از محتواییات مغزم نمیدونه و فقط رژ صورتی رنگم یا هر چیز ظاهری دیگه توجهشو جلب کرده! و خب نبود.. و انگار که نیست.. طول کشید تا بتونم قبول کنم که بابالنگ درازت اینورا پیداش نمیشه وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 22:48

عملا وبلاگو چند ساله منتقل کردم چنل تلگرام. دوست داشتید بیاید بالاخره یه سفره ای پهنه دور هم غیبت و چسناله میکنیم. هم فاله هم تماشا

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 22:48

برخلاف همیشه امروز خوشحال بودم که عصرم باید دفتر برم. دلم میخواست هرجایی باشم جز تو خونه. محدودم میکنن رو اعصابم راه میرن. تحقیرم میکنن بعد میگن برات دعا نوشتن حالت خوب نیست. چون دیگه به اینجام رسیده چون یه لحظه خون به مغزم رسید همه ی کارای احمقانه و ابلهانه اشون جلو چشمم رد شد. چون دلم نخواست جوابشونو بدم. چون اعصاب سوال جوابو نداشتم. چون حوصله ی بهانه های همیشگی و فرق گذاشتناشونو نداشتم. کی گفته که من هر غلطی که در طول روز کردم باید بیام برا شما تعریف کنم؟ یه روز دلم میخواد میگم قرار نیست کل روزمو به کسی گزارش بدم. یه جوری رفتار میکنن انگار خودت عقل نداری. از خودت اختیار نداری. با 27 سال سن بچه ای نمیفهمی... لباس خریدم نگفتم. دلم نخواسته بگم. یادم رفته بگم. چه فرقی میکنه؟ چه ترسی دارم مثلا از تو که بگم خودم با پول خودم برا خودم مانتو خریدم؟ هر غلطی تو زندگیم کردم با تصمیم خودم بوده. هیچ وقت تحت تاثیر یه جو یا یه ادم قرار نگرفتم که به خاطر اونا کاری کنم ولی این مرتیکه لعنتی که ... هنوووووووز فکر میکنه من به یه عنتر نگاه کردم با خودم گفتم اره چه باحال منم خودمو شبیه این کنم. انقدر منو بچه و احمق میدونه. کیرم دهنت حقیقتا. خاک بر سر هرکسی که وقتی شعور و شخصیت نداره بچه دار میشه. خاک بر سر کسی که لیاقتت دختر داشتنو نداره. اگه نمیتونید دختر نگه دارید بدینش بهزیستی.. بندازیدش تو جوب اب ببره... اصن زنده زنده خاکش کنید اون بی پدر بدبختو.. هر بلایی سرش میخواید بیارید ولی ذره ذره نکشیدش... هر روز نکشیدش... دست اون پدر بی لیاقتی که سر دخترشو برید درد نکنه. من دست اونو میبوسم. یه بار برای همیشه دخترشو کشت. بکشید دختراتونو ولی این بلاها را سرش نیارید. نزارید روزی هزار دفعه ازین که وجود دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 13:48

سلام از دیروز عصر مینویسم براتون:این جلسه نقد نمایشنامه دوزخ پل سارترو داشتیم.وقتی میخوندمش نگارش داستان عصبیم میکرد . این حالا یا به گردن مترجمه یا واقعا به لحاظ ادبی مشکلاتی دارهحقیقتا باهاش حال نکردم. چون به شدت نگاه ادبیاتی دارم و اگر ناامیدم کنه نمیتونم ادامه بدم. شروع خوبی نداشت حداقل تا ۲۶ صفحه ی اول مشخص نبود قضیه چیه که زمان طولانیه برای اینکه مسیر داستانو لو بده.بیشتر از اینکه اشارات مستقیم فلسفی داشته باشه پر از سمبل بود که درواقع باید رمزگشایی میشد! یه چیزی مثل راهنمای تور نیاز بود که بهت بگه کدوم رشته رو بگیر تا به کجا برسیبه هرحال تو جلسه ی امروز، با حرفای مستر بازو احساس کردم چقدر همه چی داره شلخته پیش میره. انگار که همه باهم سوار یه کشتی بدون بادبان شده باشیمبرای همه یک هسته ی واحد یک ایدئولوژی واحد باید وجود داشته باشه.اگر واقعا بخوای مکتب های فکری مختلف رو بررسی بکنی وبا همه اشم موافق باشی، بزرگترین ظلمو به خودت کردی. به جز سردرگمی و بی ثباتی چی برات داره ؟هایدگر، سقراط، نیچه، کافکا.. همه ی این ها از جنس بشر بودن.یکی مثل من.. مثل تو..همه ی اینا فقط یه مشت فرضیه ان که چاپ شدن. هیچ قداستی وجود نداره.نمیشه تفکرات شخصی رو رفرنس داد به کتاببابت ادامه ی مسیر یکم نگران شدم ولی خب فعلا همه چی تحت کنترلهیه جمله بود از نویسنده ی همین کتاب که خیلی برام جالب بودسارتر یه جا میگه : ما محکومیم به آزادیکه این خودش خارمادر تناقضهیعنی آزادی خودش یه دروغه.. هیچ آزادی به معنای (آزادی) نه وجود داره و نه هیچ وقت وجود داشتهکتاب بعدی ضیافت افلاطونه. امیدوارم توی ترتیب کتابا اشتباه نکرده باشیم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: دوشنبه 10 مهر 1402 ساعت: 22:51

دلم بشدت هوای یه چیزیو کرده که هم نمیدونم چیه هم میدونم چیه

لعنتی

حس میکنم کاملا تو زمان غلط تو جای غلط

بین آدمای غلط دارم عمرمو تلف میکنمممممم

قلبم داره وامیسته. الآنه که حمله پنیک بهم دست بده

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: جمعه 31 شهريور 1402 ساعت: 0:04

یه مدته صبح زود وقتی دارم اماده میشم برم دفتر رو انگشتم با خودکار یه اسمایل میکشم که یادم نره لبخند بزنم.تئوری پشتشم اینه که با این که داری با شدت هرچه تمام تر بگا میری ولی یه جوری لبخند بزن انگار همه چی تحت کنترله!دروقع دلیلشو کامل درک نمیکنم. انگار که مردم نباید بدونن با فروپاشی ذهنی و روحی و مالی فاصله ای نداریانگار که اگر ندونن بهتره :// انگار که مثلا وضع بقیه امون بهتر از اینه.. ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 12:28

سلاماز دفتر مینویسم براتون. بنا به دلایلی میلم به نوشتن شرح روزانه هام بیشتر شده. شاید چون ارزششو دیروز بیشتر از همیشه فهمیدم.یه دمنوش سنبل الطیب کنار دستم گذاشتم و منتظرم خنک بشه. احساس خیلی خوبی راجب انجمن کتابخوانی که عضوشون شدم دارم. حقیقتا نمیدونم چرا و چطوری منو تا این اندازه هیجان زده کرد. شاید چون خیلی وقت بود کسی با ادات رفتاری مخربی مثل کتاب خونی ندیده بودم . چون کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که این عادتا هرچی که هستن. دارن منو مثل یه ادم فضایی نشون میدن. انگار که خیلی با همه فرق میکنم. چیزایی همیشه تو سرم بوده که هیچ وقت به زبون نیاوردمشون که کمتر عجیب بنظر برسم. خجالت اوره ولی سعی کردم مثل بقیه رفتار کنم. حرفای روتین معمولی..یه پیاده روی یا دویدن شبونه تو زمین چمن نزدک خونه.. در نهایت دیدن یه فیلم فوق ابکی یا ریواچ فیلمای مورد علاقه برای بار هزارم و تکرار دیالوگا از حفظ و بعدم خوابیدن.یه روتین معمولی برای خودم ساخته بودم. تا کسی ازم نظر نمیخواست اظهار نظر نمیکردم. و نیازی نمیدونستم کسی بدونه تو ذهنم چیه.من داشتم تبدیل میشدم به یه فاکینگ ادم احمق تا بیشتر به محیط و ادمای اطرافم بخورم.دیروز بااین که روز فیلم دیدن انجمن بود بعد از همون رب ساعت نقد فیلم، انگار یه چک بود خوابید تو گوشم! احساس کردم اون جنبه از خودم که داشتم فراموشش میکردم دوباره داره زنه میشه و بینهایتتتت احساس رضایت درونی میکردم. ضمن اینکه به شکل شگفت انگیزی انگار رنگ پاشیده شد به همه چی. ماه تو اسمون نارنجی و یه قرص مسکن بزرگ بود! کاش همه بدونن چه معجزه ی دیروز بران اتفاق افتاد!منبعد ازهشت سالمیخوامدوبارهبنویسم!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 16 شهريور 1402 ساعت: 12:28

تو دیجیکالا کلی استیکر لپ تاپ دیدم که خوشم اومد خواستم بخرم با خودم گفتم چه کاریه چیزی رو بخرم که رد پای خودم توش نیست؟ باید از من بیاد.. میدونی؟ باید من باشن! از اول صبح (دیروز درواقع) شروع کردم به نوشتن علاقه هام و سمبل هایی که (سرور) باهاش شناخته میشه. هرچیزی که باهاش خاطره های خوب دارم و حس خوبی بهم منتقل میکنن.. نماد چیزایی که برام الهام بخش بودن. برشی از جمله هایی که تکونم داده بودن و تا الانم یادم مونده نمادی از روزای سختم..هرچیزی که منو به من تبدیل کرده بودن.. مطمئنم کالکشن محشری میشه :))) همشو خودم طراحی میکنم و تو دفتر رو لیبل چاپ میکنم! بعدم لمینت سرد که خراب نشن و اولاااا.. استیکرای انحصاری ما آماده اس :))))))))ðx9fx98x83 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکی صالح‌پور تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 14:48

صفحه بندی