امروز خیلی رندوم و معمولی شروع شده. با اینکه چند بار صبح بیدار شدم و خواب رفتم ولی عملا ساعت 1 ظهر بیدار شدم. کی خوابیدم؟ حدودا 2 و نیم صبح بود ولی بهتون قول میدم به نسبت شبای دیگه پیشرفت قابل توجهی بوده! اینکه چرا انقدر خوابیدمو نمیدونم چون چندان ام فیزیکی خسته نبودم. دیروزم یه روز هردمبیلی بود مثل روز قبل و روز قبل و روز قبل و روزهای قبل ترش!
22 روزه که دیروز داره کش میاد. به سوالی که مگه 22 روز پیش چه اتفاقی افتاده؟ جواب نمیدم! خودمم حضم نکردم که چه اتفاقایی داره میفته
رسما افتادم وسط اتفاقایی که هیچ امادگی براش ندارم و حتی تو کل زندگیم بهشون فکرم نکرده بودم
دروغ چرا؟ حتی جرعت نکردم به خودم اعترافش کنم که چیشده. تو مرحله ی انکارم کاملا
ساعت 1 بود که بدون ناهار و صبحونه (تنک گااااااد) رفتم دانشگاه. درواقع منو از دقیقا از سرکلاس میخونید. لنزی که تازه گرفتم روز دومیه که با بدبختی تو چشمام کار گذاشتم و هنوز بهش عادت ندارم. احتمالا ساعت 5 بعد اینکه کلاس تموم بشه لباس عوض میکنم و با سیستم میرم کافه که کارای عقب افتاده رو تموم کنم. و امیدوارم که سعید پیداش نشه و یه امروزو دست از سرم برداره
تمام چیزی که میخوام اینه که یه روز تنهام بزارن. من باشم و سیستم و انبوهی از کارای عقب افتاده که ذهنم تو تمام این مدت وسط اینهمه درگیری ذهنی هیچ فرصت و حضوری براش نداشتم
ارزوی من شده بودن تو اتاقم.درحالی که گوشیمو خاموش کردم. منجوق بافی میکنم و پادکست گوش میدم و کتاب میخونم
شبم برم زمین چمن بدوم! شیرینی این ریتمو درک میکنید دیگه قطعا؟؟
برچسب:
نویسنده: نیکی صالحپور