خب من عقد کردم. هنوز نمیدونم کار درستی بوده یا نه. حالم زیاد خوب نیست. زیاد که میتونم بگم اصلا خوب نیستم. وقتی گفتم شرایطشو ندارم نباید اصرار میکرد. منم بی تقصیرنیستم. تصمیم گرفتم اونی باشم که تصمیم منطقی میگیره و از خیلی جهات تصمیم منطقی بود. شاید باید بیشتر با دلم راه میومدم و بعدش پشیمون میشدم نه اینکه... نمیدونم چی پیش بیاد. شکسته بسته داریم میریم جلو. هرچی بیشتر بهم توجه میکنه و هزینه میکنه برام سخت تر میشه. هیچ ایراد مشخصی نمیتونم ازش بگیرم و ایرادایی ام که ازش میبینم جوریه که نه قابل گفتنه و نه قابل حل. مردی سی و اندی سال همینطوری زندگی کرده. نمیاد طزر راه رفتن و حرف زدن و لایف استایلشو برا من عوض کنه. میتونم بگم. یعنی اگر بگم ممکنه تلاش کنه درستش کنه ولی حتی اگر تلاش کنه تغییرشون بده حس میکنم دارم تو فشار میزارمش و نباید به تفاوت بنیادینی که باهام داره کار داشته باشم. از یه طرفم نمیتونم بی تفاوت باشم. داستان برخوردن من به سعید، خیلی عجیبه. ما حاصل تمام اتفاقایی بودیم که نمیبایست میفتاد. تو مسیر مووان باید منو رها میکرد. من باید جسارت بیشتری نسبت بهش میداشتم که از خودم دورش کنم ولی تو اسیب پذیرترین حالت ممکن خودم بودم. عملا داشتم از دست میرفتم. دستشو برای کمک دراز کرد. گفته بودم توان جبران محبتتو ندارم
گفته بودم ازم توقع نداشته باش ولی اون برخلاف قولی که داد میخواست صاحب تمام منی بشه که اون موقع هیچی ازش نمونده بود. خودم قبول کرده بودم اره ولی قکر میکردم دارم کار درستی میکنم. نمیتونستم دستیو که بهم کمک کرد نادیده بگیرم. فکر میکردم هزینه ی پرداخت دینی که بهش حس میکنم دو دستی تقدیم کردن خودم و زندگیم و ایندمه. بعد از اون تجربه افتضاح فکر کردم شاید عشق جواب نباشه ولی من اشتباه میکردم. سرور مثل همیشه اشتباه میکرد. عشق جواب همه چیزه. لحظه ی عقدمون رو فکر نکنم هیچ وقت یادم بره. سعید فکر میکرد این عادیه که یه دختر تازه روز عقدش به این فکر بیفته که کدوم ارایشگاه بره. خیال میکرد اینم یکی از خلقیات عجیب غریبمه. لحظه ای که پامو گداشتم تو محضر.. لحظه ای که اخوند میخواست شروع کنه به حوندن خطبه گفت مکث کنیم چون ساعت شومیه! چند روزیه که دارم بهش فکر میکنم که شاید میخواست با گفتن این بهم فرصت بده یه حرفی بزنم یه کاری بکنم. لعنتی اون حس اشغالی که داشتم. مثل این بود که میخوان سرمو ببرن. انقد گریه کردم که همه نگران شده بودن. تا سومین مرتبه که نظرمو خواستن کلمه نه از ذهنم بیرون نرفت ولی گفتم بله! همه میگن چرا نمیری دنبال عکسای عقدت. من ازون عکسا از یاداوری احساسی که داشتم متنفرم
هیچ کدوم از چیزایی که اینجا نوشتم رو دلم نمیاد بهش بگم واقعا دلم نمیاد دلشو بشکنم. ولی هرچقدرم که فکر کنم چقدر ادم خوبیه ولی نمیتونم اینو نادیده بگیرم که کارایی که داره برام میکنه در مقابل چیزی که ازم گرفته خیلی ناچیزه. خیلی خیلی ناچیز
برچسب:
نویسنده: نیکی صالحپور